
77/7/7 انگار همین دیروز بود که همان جا درِ مغازه ی همین (آقا حمید) 66/6/6 را با آب و تاب برایم وصف می کرد!. دلخوش از سروسامانی که نسبت به یازده سال و یک ماه و یک روز قبل پیدا کرده بود!. در حال شستشوی گلی زینتی که به مبارکی کسب وکارش به او هدیه شده بود. جویای حال و روزم در این دو روز با نشان شد. در همان روز یعنی 77/7/7 به او گفتم 66/6/6 را یقیناً در آسایشگاه ثارالله تهران بستری بوده ام. اما به طور مشخص آن روز را به یاد ندارم. وی آرزو کرد 88/8/8 را همین جا در کنار یکدیگر یاداوری کنیم!. از چند روز مانده به 88/8/8 بارها و بارها این موضوع و خاطرات گذشته، سرعت زمان، گذر عمر و تقارن با میلاد امام رضا (ع) را به یاد آوردیم. اگر قرار است یازده سال و یک ماه و یک روز دیگر باز هم در همان چهل و پنج متری به یاداوری سه روز سال های قبل که با نشانه ی آن روز شباهتی دارد، بپردازیم!. امیدوارم هر روزمان بهتر از دیروز و رو به رشد و تعالی باشیم. اگر چه این روزها هم با نشانه های زیبا و حتی با تقارن جالبش به مانند همه ی روزهای دیگر گذشته، می گذرد و خواهد گذشت!
حال (امین) از دیگران خواسته تا 99/9/9 را نیز پیش بینی کنند. من نیز به هوس افتادم. آری دیری نمی پاید که بسیاری در وصف آن روز و اتفاقات یازده سال قبل ار آن و شاید هم تقارنی دیگر مطلب نگارند. و من نیز اکنون پستی را به آن روز اختصاص می دهم. ابتدا در پیش بینی آن روز امیدوارم و آرزو دارم دولتمردان ما از دروغ، ریا و عوام فریبی به دور شده باشند یا آثاری از دروغگویان، ریا کاران و عوام فریبان نباشد. شهروندان ما از حقوق مسلم شهروندی برخوردار شوند. قانون حرف آخر هر موضوعی باشد و ماورایی نداشته باشد، و نزد همه ی ما شهروندان مورد احترام باشد. دین و دینداری، قانون و قانونمداری و صلح و آرامش جایگاه خود را پیدا کرده باشد. ایران و ایرانیان مراتب رشد، پیشرفت و ترقی را پیموده باشند. در ادامه نیز شاید آن روز 99/9/9 با آخرین پیش بینی دانشمندان دانش پزشکی مبنی بر ترمیم نخاع در سال های آینده، به یاد می آورم دوران طلایی را که همه ی امور به کمال رسید! بر تمام جهان نسخه نوشتند! جهان را مدیریت کردند! دانشمندان مان را به فن آوری روز رساندند! دخترکی در سرداب خانه اش اورانیم غنی کرد! ایدز درمان شد! داروی هپاتیت کشف شد! نخاع ترمیم شد! اِ اِ پس چگونه پیش بینی ترمیم نخاع در سال های آتی را کرده اند؟ کو آن همه کشف و ابداع، شاید اتفاقی افتاده، شاید هاله ای از رشد و ترقی بوده و شاید هم پاسخی وجود داره؟!. در پاسخ به این موضوع از انتشار کتاب خاطرات دوران طلایی در 999 صفحه و 99 بار تجدید چاپ مطلع شدم!. در فصل نهم صفحه ی 99 خط نهم در پاسخ چگونگی ترمیم نخاع آمده است: همکاران ما در مراکز پزشکی به کشف مهمی دست یافتند! انان از طریق سلول های بنیادی نخاع را ترمیم نمودند! اما دستانی در کار بود که نگذاشت به مقصد برسد! آنان که نمی خواستند شخص تازه ای وارد دایره حکومتی شان شود، به سنگ اندازی پرداختند! همین مفسدان اقتصادی، همین غارتگران بیت المال همین فرزندان اقای هاشمی همین ها تیم پزشکی را سر به نیست کردند! محل و موارد پژوهش را کن فیکون کردند! نگذاشتند! بله نگذاشتند!
پ ن: این پست دردنامه ای بود که با کمی طنز مطرح شده بود.
|
کتاب های معرفی شده قبل 1-نان و شراب 2-نقطه ضعف 3-دا |
در این کتاب حاج زین العابدین مراغه ای اوضاع و احوال ایران و ایرانیان را با ادبیات مشروطه در دوران قاجاریه توصیف نموده است. داستان تاجری از اهالی تبریز که با جلای وطن؛ مصر را موطن دوم خود قرار داده است. او حس قریبی به ایران و ملیت ایرانی دارد. با تفکر ملی گرایی و وطن پرستی و دلنگرانی نسبت به ایران فخر فروخته و تابعیت مصر را نمی پذیرد. تاجر ترک زبان در دمادم مرگ به جز ثروتی عظیم، وصیتی را نیز بر پسر جوانش ابراهیم بیک به هدیت می گذارد. بدین مضموم که ده سال از عمرت را بعد از مرگ من قبل از تجارت به سیاحت پرداز. تجربه و دیده ی خود را منظم بنگار، تا در زندگی و تجارت از آن بهرمند گردی.
بعد از مرگ وی، فرزند که خلق و خوی پدر و دوستی و علاقه به ایران در وجودش زنده بود. ایران را به عنوان اولین سفر خود برگزید. تا به قصد زیارت امام هشتم و سیاحت وطن اوصاف و شنیده های خویش، در مدیریت، آبادانی، فرهنگ و اوضاع وطن اصلی خویش را به دیده بیند. به وصیت پدر عمل نمود و دیده های خود را در دفتری نگاشت. بر خلاف فکر و خیالش دید، آنچه را که نمی باید می دید. هر فرصتی را در گوشزد و یادآوری جهت همت و تلاش در اصلاح و آبادنی کشور از دست نداد. وضع و حال مردم ایران را نسبت به ملل دیگر اینگونه برشمرد: «امروز در تمام روی زمین بدبختر از ایرانی ملتی نمانده درمیان زنگیان سودان و حبش نیز حسابی هست. تا یکدرجه دارای حقوق بشریه اند و روزبروز میلشان بسوی ترقی است. ولی ایرانیان تیره روزگار را هر روز سختر از روز اول پیش میاید.» دلایلی را در تیره روزی این مردم احساس کرد و اینچنین مکتوب کرد: «هر گاه بگوئیم خواست خداوندی بر این است خطا بلکه کفر گفته ایم. خداوند عادل و مهربان است. چرا مشتی ایرانیان را خوار و زبون میخواهد. اگر بگوئیم گرفتار نیرنگ جادو و طلسم شده ایم اینهم اعتقادیست باطل. پس باید بگوئیم که سبب اینهمه خواری و پریشانروزگاری همانا کیفر کردارهای ناشایست خودمان و نتایج مشئومه ی تنبلی و غفلت و بی اطلاعی و جهالت است.» در حالی که تنبلی، غفلت، جهالت، مدیریت ناصواب امرا و حکام ولایات، نارسایی، عدم وجود حقوقی برای عموم مردم آشکارا دیده می شود. اما اکثریت مردم به خرافات و موهومات سرگرم اند، و کسی را عزمی در چاره اندیشی نیست: «ابدا نظر همت عمومی بسوی اصلاح امور وطن معطوف نیست. هر کس از بزرگ و کوچک و غنی و فقیر و عالم و جاهل منفردا خر خود را میچرانند. هیچکس را پروای دیگری نیست. احدی از منافع مشترکه ی وطن و ابنای وطن سخن نمی گوید. گویی نه این وطن از ایشان است و نه با همدیگر هموطنند.»
چه نتیجه ای در اوضاع و احوال حاکم بر این دیار می توان دید، جز اینکه به سرنوشتی اینچنین گرفتار خواهند شد: «چنانچه سفیدی موی ریش و چینهای پوست پیشانی از علامت های پیری و شیخوخیت افراد انسانی است همچنان در میان هیئت اجتماعیه نیز ظهور ابتلای زینت و تجملات نشانه پیری و انحطاط است، زیرا که ارکان هیئت پس از سن وقوف بآسایش و رفاه متمایل گشته هر کدام برقابت همدیگر بتزیید تجملات و توسیع دائره شأن و عنوان برخاسته باسباب افتخار دیرین خودشان پشت پای میزنند و بتدریج این حال بسایر صنوف هم سرایت کرده اواسط ناس نیز در مساکن و ملابس به وزرا، نه بلکه بملوک رقابت می کنند. لذا رفته رفته مخارج و مصارف هیئت عمومیه روی بازدیاد میگذارد. مردان جنگی و کارزار نیز از این عرف و عادت پیروی نموده، راحتی و سایه نشینی را برنج سفر اختیار می کنند. از مجاهده با عدو و محافظت وطن غفلت می ورزند.»
پی نوشت:
با مطالعه کتاب فوق یا چکیده ارایه شده به اوضاع سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی ایران در دوران قاجاریه پی خواهید برد. همچنین با مشاهده ی اوضاع ایران در عصر حاضر و یک بررسی تطبیقی و مقایسه ای دوره های مختلف، میزان تحول را بسنجید. همچنین با توجه به شتاب توسعه و نوسازی در کشورهای پیشرفته میزان تغییر و تحولات ایران در زمینه های مختلف را نیز تخمین بزنید.
هنگامی که روز دوشنبه چهارم آبان سوت بازی بین پرسپولیس تهران و تراکتورسازی تبریز در ورزشگاه آزادی زده شد. موردی جدای از توپ و تور و مسایل فنی یک مسابقه فوتبال، همه را بهت زده کرد. تیمی بدون هیچ سابقه درخشان قهرمانی در اولین حضور خود در لیگ برتر کشور و بدون هیچ ستاره ی ورزشی نزدیک به بیست هزار تماشاگر را به ورزشگاه کشاند. کمتر فردی آگاه از مسائل ورزشی این موضوع را باور داشت. موضوعی که فقط در مسابقات داربی بزرگ تهران بین دو تیم بزرگ تهرانی انبوه تماشاگران خود را به همراه داشت. اما چرا این تیم کم فروغ شهرستانی برای اولین بار توانست از حیث تماشاگر در آزادی غریبه نباشد؟. و چرا تیم های بزرگ شهرستانی چه به لحاظ مالی و چه به لحاظ فنی چون سپاهان و ذوب آهن اصفهان یا فولاد خوزستان و ... تا کنون نتوانسته اند در تهران و حتی در شهرهای خود هواداران زیادی را جذب نمایند؟ به نظر می رسد دعوت هواداران تبریزی از ترک زبانان تهرانی جهت تشویق تیم تراکتورسازی تبریز و حضور آنان در آزادی نشان از پان ترکیسم و اعلان موجودیت بزرگترین اقلیت قومی ایران بود. موقعیت اجتماعی ایران وجود اقلیت و قومیت های مختلفی را در بر گرفته است. اقلیت هایی که در هر گوشه ای از کشور هیچ فرصتی را برای ابراز وجود و احقاق حقوق خود از دست نمی دهند.
در ادامه ی بازگشت، هنگام عبور از جاده های زیبای چالوس و خروج از استان مازندران و نزدیک شدن به استان تهران، طبیعت متفاوتی در بخش دیگری از کشور را مشاهده نمودم. از زردی و سرخی برخی درختان و به سردی گرادیدن هوا بوی پائیز را می توان استشمام نمود. پائیزی که درختان سبز تغییر چهره داده و سبزی خود را به رنگ های مختلفی چون زرد و سرخ و قهوه ای مبدل می کنند. هوایی سرد و گرم، ریختن برگ های درختان و خش خش آنها در روی زمین و بوی باران نشانه های فصل جدید و طبیعت تازه ایست که زیبایی های خاص خود را دارد. هوا و طبیعت حاکم بر این فصل را به مانند اردیبهشت بسیار دوست دارم. بی اختیار یاد شعر باغ بی برگی ... مهدی اخوان ثالث میافتم.
آسمانش را گرفته تنگ در آغوش / ابر با آن پوستين سرد نمناكش.
باغ بيبرگي، روز و شب تنهاست، با سكوت پاك غمناكش.
ساز او باران، سرودش باد.
جامه اش شولاي عريانيست.
ور جز اينش جامهاي بايد، بافته بس شعلهِ زر تارِ پودش باد.
گو برويد، يا نرويد، هرچه در هرجا كه خواهد، يا نميخواهد،
باغبان و رهگذاري نيست.
باغ نوميدان، چشم در راه بهاري نيست.
گر ز چشمش پرتو گرمي نميتابد،
ور برويش برگ لبخندي نميرويد،
باغ بيبرگي كه ميگويد كه زيبا نيست؟
داستان از ميوههاي سر به گردونساي اينك خفته در تابوتِ پستِ خاك ميگويد.
باغ بيبرگي، خنده اش خونيست اشكآميز.
جاودان بر اسب يالافشانِ زردش، ميچمد در آن
پادشاه فصلها، پائيز
با عبور از جاده های پر پیچ و خم شمال به کرج و تهران رسیدیم. مسیر را تا ساعات پایانی روز دوشنبه و رسیدن به شهر قم ادامه دادیم. شور و نشاطی ست. جشن و سروری برپاست. حرم و اطراف آن غوغاست از جمعیت مشتاق زیارت. آخر شب تولد حضرت فاطمه ی معصومه(س) است. تولدی که با نامگذاری روز دختران (مبارکشون باشه) پاسداشت میلاد دختری از خاندان امامت را ارج نهاده اند. نماز آخر وقت مغرب و عشا را در صحن و سرای حضرت معصوم (س) خواندیم. تا ساعاتی از نیمه شب را به تماشای جشن و سرور افراد و گروه ها گذراندیم. نبود جای مناسب و عجله به بازگشت در نیمه های شب علی رغم خستگی فراوانبه سوی شهرمان حرکت کردیم. بامداد سه شنبه با رسیدن به شهر و محل سکونت خود این سفر نه روزه به پایان رسید.
نکته1- حمد و سپاس خدای منان را که توفیق سفر در زیارت و سیاحت نصیب ما نمود. خدایا تو در سفر نگهدار و حافظ همه ی مسافران باش.
نکته 2- جای همه ی دوستان و کاربران عزیز در این سفر سبز و سرسبز بود. از ابراز لطف همه ی شما متشکرم.
اما اصل سفر، زیارت مزار و بارگاه امام هشتم که خواسته و آرزوی بسیاری از ما شیعیان است. افراد با آرزوها و حاجات خود بعنوان زائر علی ابن موسی الرضا راهی مشهد مقدس می شوند. من نیز نیاز خود می بینم هرازگاهی برای تقویت روحیات معنوی سفری به این اماکن معتبر و مقدس داشته باشم. دعا و راز و نیاز (خواندن نماز قضا و زیارت نامه و دعا همراه با ترجمه فارسی آن)، جمعه و جماعت (اوه که چه امام جمعه ی خشنی داره، توفیق اجباری و محکوم به شنیدن! همه را سفارش به تقوی کرد جز خودش!) و دوری از مشغله ها و آرامش معنوی از عوامل این تقویت معنوی است. به همین جهت در میسر شدن نیاز خود هر فرصتی را مغتنم شمرده و امیدوارم خداوند زمینه جهت انجام چنین سفرهایی را در هر فرصتی برایم فراهم سازد. ضمن همین سفرهاست که نگاه جدیدی به زیارت و زائران برایم متصور شده است. به نظر می رسد بسیاری از نسل جدید، دینداری خود را به زمان و مکان های خاصی خلاصه کرده اند. در ایامی چون لیالی قدر، عزاداری های محرم، اعتکاف و یا در اماکن مقدس، برخی از مردم، دختران و پسران با تیپ و ظاهری متفاوت از عرف رایج را می توان مشاهده کرد. اگر چه ظاهر افراد نشان خوبی و بدی نیست. اما بیشتر افراد سعی دارند در این ایام و این اماکن امور دینی را مراعات و خلاصه کلام از فطرت و باطن دیندار خود استفاده لازم را بنمایند! هیچ اصراری بر درست و نادرست و خوب و بد آن ندارم. اما اینگونه به نظر می رسد نشانه هایی از نوع دین و دینداری در غرب که به یکشنبه ها موکول شده است! را می توان دید.
هنگام بازگشت خطه ی سر سبز و زیبای شمال را پیش رو داشتیم. سرزمینی که خود نیز گویای وجود طبیعتی دیگر می باشد. سه استان گلستان، مازندران و گیلان نوار سبز بزرگی را در کشور بوجود آورده اند. لطافت و پوشش سبز درختان و سرسبزی کوه و دشت در کناره های دریای خزر (همون اندازه ای که بر تفریح و صفا کردن کناره های سواحلش بهمون دادند! نه حضور در جلسات تصمیم گیریش!) هر انسانی را به وجد می یاره. بیشتر زائران امام هشتم می تونند در مسیر رفت یا برگشت از این طبیعت زیبا استفاده لازم را ببرند. ما نیز سه روزی را در این مسیر که هنوز آثاری از پائیز به خود ندیده بود، گذراندیم. ساعتی از تاریکی شب را نشستن در ساحل و گوش سپردن به صدای اموج دریا، خوردن صبحانه ای در صبح دلپذیر ساحل و تماشای دشت و جنگل بی نهایت زیبا و دل انگیز بود.
فرصتی پیش آمد تا به پیشنهاد ناگهانی یکی از اعضای خانواده سفری داشته باشم. سیاحت و گردش و تغییر و تحول روحی، سفر برای از خامی درآمدن و به پختگی رسیدن، زیارت و کسب فیض معنوی و ... برخی از دلایل نیاز به سفره. اگر چه مسافرت و سیاحت به جهات گوناگونی سفارش شده. اما موارد فوق به همراه گفت و شنود (گفتیم و شنیدیم از هر دری)، خوردن تنقلات (که دو ماه رژیم گرفتن مون برباد داد، رژیم گرفتن از نوع ابطحی نه! رژیم غذایی)، شنیدن نوارهای موسیقی مختلف و رادیو بعد از مدتها (اگر چه شجریان حرف اولٌ می زنه ولی تصنیف رفتی، نموندی گلپایگانی هم خیلی جالبه، ارزش چند بار گوش دادن داره) و دیدن طبیعت متنوعی که خداوند در کشور ما قرار داده، از مهمترین مزایای سفر ما بود. تنوعی که طی نزدیک به ده روز حرکت از استان اصفهان به کویر و خراسان و خطه ی شمال قابل رویت بود.
بخش بزرگی از کویر ایران از گوشه ی استان اصفهان (خور و بیابانک) و بخش وسیعی از استان یزد تا گوشه ای از خراسان دیدنی است. کویری که کیلومتر هایی از بیابان خشک و صاف، بدون هیچ پوششی با خاک های رنگانگ، بوته های خشک و خشن و کوه های جور و واجور دیدنش زیبایی خاصی داره. گرمای روز، بادهای خشک و سرمای شب از مختصات این سرزمین است. در قلب کویر انسان هایی مشکلات محیط را دور از امکانات مدرن در روستاهایی به سختی می گذرانند. جدای از این شب کویر و دیدن ستاره ها هر انسانی را به وجد می آورد. بیخود نبود که فرزند خوب کویر سید اخلاق اولین نطق انتخاباتی خود را در وصف شب های کویر و ستارگان اختصاص داد. این مشخصات و دیدنی ها در کویر است که مرحوم شریعتی کتابی را به این نام مزین نمود. «شب کویر، این موجودِ زیبا و آسمانی که مردم شهر نمی شناسند. آن چه می شناسند شب دیگری است؛ شبی است که از بامداد آغاز می شود. شب کویر به وصف نمی آید. آرامشِ شب که بی درنگ با غروب فرا می رسد. آرامشی که در شهر از نیمه شب، درهم ریخته و شکسته می آید و پریشان و ناپایدار، روز زشت و بی رحم و گذران وخفه ی کویر میمیرد و نسیم سرد و دل انگیز غروب، آغاز شب را خبر می دهد. آسمان کویر، این نخلستان خاموش و پر مهتابی که هر گاه مشت خونین و بی تاب قلبم را در زیر باران های غیبی سکوتش می گیرم و نگاه های اسیرم را هم چون پروانه های شوق در این مزرع سبز آن دوست شاعرم رها می کنم. ناله های گریه آلود آن روح دردمند و تنها را می شنوم. ناله های گریه آلود آن امام راستین و بزرگم را که هم چون این شیعه ی گم نام و غریبش، در کنار آن مدینه پلید و در قلب آن کویر فریاد، سر در حلقوم چاه می بُرد و می گریست. چه فاجعه ای است در آن لحظه که یک مرد می گرید!…چه فاجعه ای»
|
زندگی یک گل سرخ است/پر از عطر، پر از خار، پر از برگ لطیف لحظه لحظه های زندگی افراد بشر مملو از خاطرات تلخ و شیرین، سخت و آسان و خوب و بد است، که برخی سعی دارند با به تحریر در آوردن آن موجب ماندگاری گوشه هایی از زندگی خود یا کسب تجربه برای خود و دیگران شوند. جنگ هشت ساله ایران و عراق دوران پر افتخاری برای مردان و جوانان ایرانی بود که خاطراتی از صداقت، شجاعت، مردانگی و رشادت آنان به یادگار گذاشت. اگر چه بیشتر اینگونه رسم شده است، که اتفاقات مهم و لحظه های شگفت انگیز جنگ ثبت و ضبط شده و به صورت خاطره در آید. اما اینجانب تصمیم گرفتم، با توجه به ثبت اینگونه خاطرات بوسیله بسیاری از رزمندگان، برگ دیگری از لحظه های نه تلخ و نه بد، بلکه دوران سخت زندگی خود را که یک جانباز قطع نخاع از گردن می باشم، به تحریر درآورم. چرا که این نیز بخشی از تبعات باقیمانده ی جنگ تحمیلی است، بدین ترتیب از صبح چهاردهم فروردین 1388 مصادف با بیست و پنجمین سالروز مجروحیتم، با عنوان «از آن صبح چهارده به بعد» در قسمت های متوالی به نگارش آن پرداخته ام. امید دارم که خوانندگان عزیز در رفع کاستی ها و بهتر شدن قسمت های آینده مرا مرهون لطف خود قرار دهند. برای دیدن قسمت های قبل اول ، دوم ، سوم ، چهارم ، پنجم ، ششم ، هفتم ، هشتم و نهم را کلیک کنید. |
قسمت دهم
بعد از چندین بار خداحافظی و اعلان مکرر اتمام وقت ملاقات از بلندگوی بیمارستان و حتی مراجعه ی پرستاران به اتاق ها و تقاضای خروج ملاقات کنندگان، عزم به رفتن نمودند. یکی یکی با خداحافظی مجدد و بوسیدنم از اتاق خارج شدند. سکوت و تنهایی بعد از ملاقات، دل گیری و اندوه خاصی را به دنبال داشت. انگار غروب غمناک عصر جمعه و روزهای تعطیل غم و دل گیری مضاعفی برایم پیدا کرده بود. هر از گاهی با حضور بعضی پرستاران و سوال پیرامون دیدار خانواده و ملاقات کنندگانم سکوت اندوهگین اطرافم شکسته می شد. پدرم نسبت به روزهای قبل خستگی بیشتر و استراحت کمتری داشت. چرت زدن روی صندلی کنار تختم نوعی استراحت و دقایقی خواب روزانه اش بود، که البته با چند ساعت تأخیر انجام می شد. آخر خواب و استراحت شبهای او نیز بر پتویی روی زمین در کنار تختم انجام می گرفت. خوابی که تا رسیدن صبح بارها و بارها از آن پریده و از چشمش گرفته می شد. خوابیدن روی زمین، توزیع دارو و تزریقات ساعت دوازده شب، تی کشیدن مستخدمان بیمارستان پس از گذشت ساعتی از شب و بی خوابی و بهانه های مختلف من نیز از دلایلی برای نداشتن خوابی منظم بود. من و بابام طی این سه هفته بارها و بارها مستخدمین بیمارستان را توصیه به صرف نظر از تی کشیدن اطراف تختم در این ساعت از شب کردیم. اما به هیچ طریقی آنان مجاب به این کار نشدند. گویی سخت به رعایت قانون و مقررات پایبند بودند!.
روزهای ابتدایی هفته دوم بستری در بیمارستان به روال گذشته و معمول طی می شد. رفتار و برخورد پرستاران به ویژه دو سه نفر از خانم ها گرم و روز بروز صمیمی تر می شد. احوالپرسی صبح زود هر یک از آنان قبل از تعویض لباس و شروع به کار بهت و حتی گلایه برخی بیماران را به همراه داشت. نمی دانم تنها رزمنده نوجوان بستری در این بخش عامل آن بود. یا اخلاق مناسب و دوستانه من دلیل خوش رفتاری و ابراز محبت زیاد آنان شده بود. دو اتفاق اوج صفا و میزان ابراز لطف و صمیمی شدن برخی از آنان را برای همیشه در ذهن و خاطرم به یادگار گذاشت. هنگامی که پدرم در ظهر یکی از این روزها مشغول دادن ناهار به من بود. خانم پرستاری سفارش به خوردن غذای بیشتر جهت تقویت بدنم نمود. من نیز به شوخی و در جواب وی، نبود سبزی خوردن همراه غذا و ماست و خیار را دلیل بی اشتهایی دانستم. اگه خیار تو ماست خرد کرده بودند، شاید اشتهای خوردن غذای بیشتری را داشتم. راستش میل و هوسم را گفتم. (نازی بچه ی خوب، چه هوسی!) خندید و دیگه حرفی نزد. آره لبخند آرام و سکوت خانم پرستار طرح نقشه ای را به همراه داشت، که فردای آن روز برام آشکار شد. به گونه ای ابراز وجود کرد، که سخت مرا خجل و شرمنده ی محبت مادرانه ی خویش کرد. قبل از ناهار ظهر خوشحال و با خنده گفت: مقداری سبزی خوردن برا همراهی غذا و تعدادی خیار هم برا درست کردن ماست و خیار براتون آوردم!، گذاشتمش تو یخچال وقت ناهار حتماً استفاده کنید. مونده بودم چی بگم! مبهوت و حیران با شرمندگی و خجالت، وای که چه حرفی زدم! عجب غلطی کردم!. با ذوق و شوق کار بزرگ خودشو بی اهمیت و کوچک شمرد. گفتار و رفتارش نشان از رضایت داشت، رضایت از اینکه به بیمارش و شاید هم به یه رزمنده ی وطنش ابراز محبت کرده بود، یقین دارم از این کارش لذت برده بود.
اما دومین اتفاق دوستانه بین من و پرستاران بیمارستان شهید فیاض بخش نیز حکایت جالبی برایم به یادگار گذاشت. طی دوران جنگ و بویژه بعد از انجام عملیات های نظامی مجروحین زیادی را به بیمارستان های مختلف انتقال می دادند. بسیاری از مردم، کارمندان ادارات و نهادها و حتی دانش آموزان مدارس سعی در بدست آوردن فرصتی برای دیدار و ملاقات رزمندگان مجروح داشتند. اگر چه این موضوع بیشتر در آسایشگاه های جانبازان معمول بود. زیرا مقررات و سیر درمان کمتری وجود داشت. اما در بعضی اوقات افراد با تعداد کمتری نیز به بیمارستان ها می آمدند. با آوردن هدایایی سعی در تقویت روحیه، حمایت و ابراز محبت خود داشتند. معمول ترین هدایای افراد شاخه های گل، شیرینی و کتاب بود. عجیب اینکه عنوان بیشتر کتاب ها نیز مربوط به گناه، استغفار، قیامت، کیفر، معاد و از این قبیل بود!. تصور کنید، نوجوان هفده ساله ی قطع نخاع از گردن اوقات فراقتش با خوندن گناهان کبیره آیت ا... دستغیب بگذره!. نمی دونم به خاطر جو حاکم بر جامعه در آن دوران بود، یا دلیل خاص دیگری داشت!. آری در یکی از روزهای بستری در بیمارستان تعدادی به ملاقات عمومی بیماران آمدند. بعد از گفت و شنود و سوال های مختلف جعبه ای شیرینی و تعدادی شاخه گل بر روی میز غذای تختم گذاشتند. دقایقی بعد از رفتن ملاقات کنندگان یکی از پرستاران برای انجام کاری به اتاق آمد. هنگامی که پدرم مشغول باز کردن جعبه شیرینی جهت پذیرایی از افراد حاضر بود. خانم پرستار با دیدن گل های موجود بر روی جعبه و میز مقابل تخت به تعریف و تمجید از زیبایی های گل پرداخت. من هم در جوابش شأن و قابلیت پرستاران بیش از یه شاخه گل دونستم و گل ها را به وی هدیه کردم. بعد از کلی تعارف و مخالفت، تقدیر و تشکر کرد و گفت: آخه درست نیست که من این گل ها را ببرم. پس می گذارم تو دفتر پرستاری. در جوابش با خنده و به شوخی گفتم، ایرادی نداره. همه برا ما گل میارند. شما گل ببرید. اونم خندید و از اتاق بیرون رفت. شوخی من واکنش سخت بابام را به همراه داشت. کلی ایراد گرفت که چرا این حرفا زدم. منم با تکرار حرف های بابام از دسته گلی که به آب داده بودم، یه کمی جا خوردم و ساکت شدم. اما هنگام تعویض شیفت، خانم پرستار به قصد خداحافظی اومد و بازم تشکر کرد. خیالم راحت شد که از شوخی من ناراحت نشده است. عصر همون روز ساعتی مونده به مغرب یه آقایی با دختر بچه ای که یه دسته گل بسیار زیبا تو دستش بود، وارد اتاق شدند. بعد از سلام و احوالپرسی به دختر خانمش اشاره کرد، که دسته گل تو دستش را به من هدیه کنه. بعد از سپاس و تشکر ذهنم بیشتر مشغول شناخت و علت حضورشون با دسته گل به این زیبایی بود. لحظاتی نگذشته بود همون خانم پرستار که صبح شاخه گل و برده بود با یه گلدون پر از آب وارد اتاق شد. در حال احوالپرسی دسته گل را برداشت و تو گلدون قرار داد و رو همون میز جلوی تخت گذاشت. وجود دسته گل به این زیبایی و حضور خانم پرستار با لباس غیر کاری به همراه یه آقا و دختر بچه همه چی را برام آشکار کرد. خیلی تقدیر و تشکر و ابراز شرمندگی و خجالت کردم. بابام خنده ای کرد و خطاب به من گفت: این رشته سر دراز دارد!. این دنباله ی شوخی بی جای امروز صبحته!. زن و شوهر شروع به توجیه کردند! که اگه کاری انجام دادند! وظیفه بوده و در برابر زحمات و فداکاری رزمندگان و سختی های شما چیزی نیست! هی گفتند و شرمندگی من و بیشتر و بیشتر کردند.
ادامه دارد
بدون شک فداکاری و از خود گذشتگی بسیاری از افراد جامعه ی ما در دوران جنگ تحمیلی بر کسی پوشیده نیست. افرادی که در سنین مختلف پیر و جوان، زن و مرد، شیعه و سنی و دیگر اقلیت های مذهبی از فارس، ترک، کرد، لر و بلوچ که از آب و خاک و کیان این کشور به خوبی دفاع نمودند. به پاس رشادت و فداکاری، شهادت و از خود گذشتگی، اسارت و جانبازی طی هشت سال جنگ نابرابر، نام ایثارگر بر آنان حک شد. نامی که برگرفته و متأثر از مسیر جهاد و شهادت بود، و مسیری که با تأسی از فرهنگ و باورهای اسلامی و انقلابی بوجود آمد. آنان فرهنگ جهاد و شهادت را زنده کردند که بنیان گذار انقلاب اسلامی بر دست و بازوی آنان بوسه زد. حماسه عاشورا را بوجود اوردند که سفارش به عدم فراموشی آنان در پیچ و خم زندگی روزمره شدند. اما سرانجام و سرنوشت این فرهنگ (جهاد و شهادت) و بوجود آورندگان آن (ایثارگران) به کجا انجامیده است؟
عده ای فعالیت سیاسی خویش را به نام اینان و شاید هم به جای ایشان انتخاب نموده اند.(جمعیت ایثارگران انقلاب اسلامی)، یکی حماسه و نبرد آنان را نتیجه تربیت نظام می داند!؟ (بیژن زنگنه)، دیگری گوید: «جوانان تربیت شده فرهنگ اسلامی شما نیستند، ظلم ستیزی این جوانان متاثر از فیلم های وسترن امریکایی و ایتالیایی است. 25 سال بعد جوان هایی را که با فرهنگ شما تربیت می شوند، خواهیم دید»!! (مهدی کلهر مشاور رسانه ای رئیس جمهور)، برخی از سرداران مزد ایثارگری را با ثروت اندوزی و کرسی های وزارت و ریاست گرفتند! و برخی در انزوا مظلومانه جان دادند! (شهید داوود کریمی و ...)، سردارانی الگوی بزرگ ایثار و شهادت شدند و خانه و همسر و فرزندشان مورد خشم و غضب! (شهیدان همت و برادران باکری و ...)، شهدایی الگوی ساده زیستی و مظلوم شهدا نام گرفتند و همسر و فرزندشان رد صلاحیت و یا دستگیر و زندانی! (شهیدان رجایی و بهشتی و ...)، ایثارگران هر یک صفحه ی تقویمی را مصادره کردند!، ستاد و سازمان و متولیانی پیدا نمود! مرکز رسیدگی به آنان نیز بارها و بارها جهت خدمات بیشتر و بهتر! تغییر می یابد و هر روز مدیران جدیدی را تجربه می کند! عده ای از رفتن و تغییر خوشحال و عده ای نیز تغییر و تحول را نشان خدمت رسانی نمی دانند. در راستای حفظ ارزش ها و خدمات به ایثارگران مجلس مشورتی تأسیس و نمایندگانی منصوب! و عده ای غافل از هر چیز خبرهایی می شنوند!. در فیلم و نوشته ها نیز فرهنگ ایثار و شهادت به همراه ایثارگران جایگاهی پیدا نمودند! همه مدعی حفظ و ترویج این فرهنگ اند! اگر چه هر یک متفاوت از دیگری، چرا که رزمنده ای در فیلم دیده بان عارف از آب در می آید! در عروسی خوبان تجمل و ثروت اندوزی از راه حرام را بر نمی تابد! در به نام پدر نقادانه و پرسش گرانه مورد بازخواست فرزند قرار می گیرد؟! مدعیان ارزشی نیز شخصیت رزمنده شجاع دیروز را به مجید سوزوکی لات تنزل می دهند و از سیل پول و ثروت بهره ای می برند! آری بازگوی مواردی از این قبیل بسیار فراوان و جالب اینجاست همه نیز مشغول خدمت و حفظ و ترویج این فرهنگ می باشند!
اما موارد و اتفاقاتی اینچنین چه واکنشی را به دنبال داشته است؟ عده ای نگران آینده و سرنوشت رزمندگان و سرانجام فرهنگ جهاد و شهادت و ایثارگری در آن روزهای خوب می شوند. نگران از بازخواست چرایی جنگ توسط فرزند از پدر (فیلم به نام پدر). نگران از فراموشی فرهنگ جنگ و جهاد. نگران از تبدیل رزمنده عارف به مجید سوزوکی لات (اخراجی ها 2)، نگران از ادعای تأثیر جنگاوری و ظلم ستیزی رزمندگان از فیلم های وسترن آمریکایی و ایتالیایی تا رهین دم الهام بخش روح خدا و متاثر از فضای انقلابی خمینی کبیر و به هیجان آمده از ندا و مداحی شور انگیز افراد مخلصی مانند حاج صادق آهنگران (+) عده ای نیز همراه مسیر شده اوضاع را بر وفق مراد می بینند! خود و رفتارشان را بر حق و هر صدای غیر خود را انحراف و غیر خودی می دانند!. عده ای از همراه شدگان این مسیر نیز فارغ از همه ی موارد با استفاده از برخی رانت های موجود مشغول فعالیت های اقتصادی ومالی اند! عده ای نیز در دغدغه ی معیشت و کار و گذران زندگی اند، «رزمندگان دیروز و ملتمسین امروزند» چشم به تحول و روی کار آمدن متولی جدیدی دارند تا در وضعيت نا مطلوب زندگی و گرفتاری های مالي آنان معجزه ای پدید آید!.
راستی مهمترین دغدغه ی بازماندگان دوران دفاع مقدس چیست؟
امروز نهم مهر مصادف با سالروز اولین پست و آغاز فعالیت وبلاگ «حادثه ی صبح چهاردهم» است. (اینجا) پس یک سالگی وبلاگم مبارک. طی چند روز گذشته فعالیت های یک ساله این وبلاگ را بررسی نمودم. با فکر و تأمل به موفقیت، عدم موفقیت و نزدیک شدن به اهداف را به بوته ی نقد و سنجش سپردم. تا میزان مکتوب شدن فکر و برنامه های خویش را در این دفتر مجازی، مورد ارزیابی قرار دهم. بارها و بارها به مطلب ستون «در باره ی» اندیشیدم. «بلاگ را دفتری برای نوشتن و سپردن فکر و خیال خویش به قلم قرار داده ام، نقد و اعتراضم را بر سياست و رفتار سياستمداران، خاطره ها، افکار و انديشه ها، سکوت و فریاد، اشگ و بغض و هر آنچه در ذهن دارم را به نگارش می آورم، تا این خود نشانی از بودنم باشد.» اهداف و برنامه های مندرج در این ستون را بهترین ملاک برای ارزیابی دیدم.
در طی سال گذشته وبلاگ های متعددی را مشاهده نمودم. برخی را بسیار قوی، قابل تحسین و دارای برنامه و اهدفی مشخص که بالطبع مورد استقبال کاربران نیز قرار گرفته اند. بخش عظیمی از وبلاگ های دیگر نیز محیطی برای جمع آوری مطالب مختلف و گفت و شنودی بین کاربران می باشد. اینجانب با توجه به اهداف و ویژگی های مطروحه «در باره ی» ارزیابی مطالب یک سال گذشته خود را در دو مقطع قابل بررسی دانستم. دوران ابتدای نگارش که در همه ی موارد از جمله متن، عنوان و نوع نگارش بسیار مبتدی بودم، و بعد از چند ماهی تمرین و کسب تجربه کم کم به ویژگی های مورد نظر خود نزدیک تر شدم. طی دوران اول هر حادثه، اتفاق و مناسبت های زمان و مکان اطراف خود را پستی قرار می دادم. اما از بیست و پنجم بهمن ماه هشتاد و هفت دوران دوم وبلاگ نویسی ام را با دیدگاه و روشی جدید با تغییر لینک آغاز کردم. (اینجا) مناسبت ها و اتفاق های شخصی اطرافم را کمتر مهم جلوه دادم. خاطرات دوران مجروحیتم را در قسمت های متوالی به نگارش در آوردم. فکر و اندیشه سیاسی خود را در قبال مسایل سیاسی با جسارت بروز دادم. فارغ از هر گونه مصلحت اندیشی در بین خیل عظیم ایثارگران، در کنار بسیاری از همنوعانم فکر و نظرم را بر منافع شخصی ترجیح دادم. در این مسیر توهم توطئه ی بزرگان جناح حاکم به نوچگان این قوم نیز سرایت کرده و سخت مورد هجمه، انحراف از مسیر، سفارش به رعایت تقوی و فکر به قیامت! و حتی متهم به استحاله شدم!. (اینجا)
در هر حال امروز بعد از گذشت یک سال و کسب تجارب ارزنده، خود را در رسیدن نسبی به اهداف و برنامه های مندرج تا حدودی موفق می دانم. اگر چه تا حد انتظار فاصله زیادی دارم. اما به فکر و اندیشه خود می بالم و در هر فرصتی آن را می نگارم. هم و غم خویش را بر این قرار داده ام تا افکار و انديشه ها، سکوت و فریاد، اشگ و بغض خود را به هر نوعی مکتوب نمایم، تا نشانی از بودنم باشد. اما اگر تنگ نظری و محدودیت با روش های استبدادی موجود، یا استعداد و حافظه ی محدودم موجب تنگی قافیه برایم شود. به جای انتخاب شعر، نثر و جملات (گزیده ی اشعار)، دعا و راز و نیاز از کتاب ها و اشخاص (منتخب ادعیه) و انتخاب حکایات و روایات، ترجیح می دهم، دفترم را بسته و فکر و قلم، اشگ و بغض، سکوت و فریادم را تا زمانی برای ترکیدن محبوس دارم.
در پایان منتظر ابراز نظر دوستان و منتقدان عزیز در چگونگی تغییر و تحول و میزان موفقیت و عدم موفقیت و ارایه هر نوع پیشنهاد و سازو کار جدید هستم.
|
با تشکر از دوست خوبم (عباس) که این پست را در پاسخ به وی مبنی بر بازگویی خاطره اولین روز تحصیلی ام درج نمودم. |
یکی دو هفته بعد از اسباب کشی از خانه ی قدیمی پدر بزرگمان و مستقر شدن در اولین خانه ی مستقل پدری در محله ای جدید موعد رفتنم به مدرسه فرا رسید. اول مهر ماه 1352 در حال گریه و تمارض به سر درد از رفتن به مدرسه طفره می رفتم. مش فاطمه زن مسنی که برخی روزها به خانه ی ما می آمد تا کاری کند و حق الزحمه ای بگیرد، دستور به ریش قندم را داد و راضی به رفتنم کردند. لباس های نو و کیف و کفشی سوای از روزهای قبل به تن داشتم. پدرم تا مدرسه همراهی ام کرد. وی با حضور در دفتر مدرسه، سفارشات لازم را انجام داد. مرحوم منصور شفیعی معاون مدرسه و بسیاری از معلم ها و حتی دو سرایه دار مدرسه اطمینان خاطر دادند. آخر همه به نوعی پدرم را که از کسبه مشهور بازار بود، می شناختند. در ضمن اینکه به اصرار مرحوم براهیمی معلم کلاس اولم و از مشتریان پرو پاقرص مغازه به این مدرسه در محلمان آورده شده بودم. آقای شفیعی خبر از تمایل پدرم در بردن من به مدرسه مشعل دانش داشت. مدرسه ای که مختص فرزندان اداری و بچه پول دارها بود!. یه مینی بوس سرویس مخصوص ایاب و ذهاب، عدم اجبار درکچل کردن سرها یعنی همه ی بچه ها زلف داشتند! وقتی بعدها بچه های مدرسه با تمسخر ادعا داشتند که بچه خوشگلا و بچه ننا می رند مشعل دانش، از نرفتن به اونجا خیلی خوشحال شدم. اگر چه سر و لباس و کیف و کفش نوی من و عده ی کمی از بچه ها خود احساس خجالتی برایمان داشت. چرا که بیشتر اونا بویژه بچه های کلاس بالاتر لباس های وصله دار و کهنه داشتند!. کتاب و دفترشون را با یه کش جمع کرده بودند! بالاخره بابام هنگام رفتن منوچهر پسر بزرگ همسایه جدیدمون را دید و برگشتن و رفت و آمد روزهای بعد و بهش سفارش کرد.
زنگ مدرسه به صدا در اومد. هر یکی یه جایی وایسوده بود. بعد از مرتب کردن صف های هر کلاسی، آقای شفیعی بالای ایوون بزرگ مدرسه بدون بلندگو شروع به حرف زدن کرد. کار اولش دلخوش کردن بچه ها بود. سوال کرد: کی بلد بیاد یه ترانه قشنگ برا بچه ها بخوند؟. در کمال تعجب محمد طبیبی یه بچه کلاس اولی که البته جزو قد بلندای بین ما بود، با جسارت گفت: من. رفت بالای ایون و یادم نیست که اون روز بین این همه بچه های بزرگتر از خودش چه ترانه ای را خوند. اما تا پنج سال بعد در هر مناسبتی با تقاضای مرحوم شفیعی که خودشم اهل بخیه بود، شادی و دلخوشی بچه ها را فراهم می کرد. درست سال چهارم مدرسه تو همون ایوون با حضور افراد زیادی از اداره و مرکز پیشاهنگی در جشن چهارم آبان رقصید و بشگن زد و خوند: غروبا که میشه روشن چراغا، میاند از مدرسه خونه کلاغا، عجب غافل بودم من، اسیر دل بودم من، اگه عاشق نبودم، اسیر دل نبودم. همه ی 400-500 دانش اموز مدرسه در حالی که از عشق و عاشقی و اسارت و غفلت هیچی نمی دونستیم. با دلخوشی داد می زدیم و کم و بیشی از بچه ها هم قری به کمرا می دادند و می خوندند: عجب غافل بودم من، اسیر دل بودم من، اگه عاشق نبوددددددددم، اسیر دل نبودم.
بالاخره زنگ رفتن به کلاس و زدند و رفتیم به کلاس اول. مرحوم براهیمی اولین معلمی بود که هنوز چهره، نگاه، حرف و رفت و اومدش تو کلاس مثل یه فیلم تو ذهنم نقش بسته. در حین یه خرده بد اخلاقی مرد بسیار خوبی بود. البته هوای منو به خاطر شناخت قبلی و جزو پنج درس خون کلاس بودن، داشت. گفت و نوشت و لوحی نصب کرد و دونه به دونه طرز قلم گرفتن و یاد داد. هنوز کف دستش و تو دور مچ دستام برا چگونگی گرفتن قلم احساس می کنم! آخه نه کودکستانی! نه پیش دبستانی! و نه قلم و کاغذی تجربه نکرده بودیم. با اتمام ساعت اول در زنگ تفریح به صف شدیم و اولین تغذیه مدرسه را بهمون دادند. نصف نون تافتون، یه تخم مرغ آب پز و یه گوجه بود. دو سرایه دار مدرسه مرحوم عبدالرسول شفی و مرحوم حبیب رنجبر نون و گوجه را تقسیم می کرند. تخم مرغا هم توسط یه محصل کلاس پنجمی به نام اکبر ... داده شد. پنج سال بعد همون کلاس پنجمی را تو پادگان کرمان همراه دائیم در حین خدمت سربازی دیدم! متولد 1337 که دقیقاً هر کلاسی را دو سال یه بار خونده بود! بله زنگ بعدی و زنگ های بعدی را زدند. رفتیم و اومدیم و تکرار مکررات.
در پایان با قرائت فاتحه یادی کنم از معلمین مرحوم دوره ی ابتدایی: براهیمی، شفیعی، طریقی و چهار همکاسی دوران ابتدایی شهیدان ابراهیم بهرامی و محمدرضا آربیع و مرحوم حسین طحان و محمد طبیبی دو راننده ماشین سنگین که بر اثر تصادف به رحمت خدا رفتند.